رقص واژه ها

واژه ها ،اشعار،نقل قول ها و جملات ماندگار

به هرکسی که شبیه تو بود، دل بستم ...

« کتاب تردید»  گزیده ای از عزلهای دکتر سیدعبدالحمید ضیایی است که بزودی توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر می شود.این غزل را ار « کتاب تردید» سروده سیدعبدالحمید ضیایی انتخاب کرده ام.

 

نگاه کن! چه زیاد و چه زود دل بستم
به گل، به می، به تبسم، به عود، دل بستم

سکوتِ کهنه ی تبعید و ناله ی زنجیر
به هر صدا که تو را می سرود، دل بستم

و من که معنیِ وهم و شب و عدم بودم
به چشم هایِ تو – یعنی وجود - دل بستم

به خانقاه و به معبد، به آسمان، به سکوت
به هرچه عقلِ مرا می ربود، دل بستم

ستون ستون، غم تو، شد مقیم شهر دلم
وزید بغض و به زاینده رود دل بستم

چه اعتراف غریبی ست این که سی و سه سال
به هرکسی که شبیه تو بود، دل بستم ...




+ رضا حاجی آبادی ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢
comment نظرات ()

آمدم سوی تو هر بار ولی بیهوده

دکتر سیدعبدالحمید ضیایی را بار اول بخاطر چاپ کتاب «جامعه شناسی تحریفات عاشورا» دیدم. کتابی که در نشر هزاره ققنوس از پر فروش ها شد آن هم بدون خریدهای فراوان دولتی.

کتاب «لیلی های لیبرال» هم که مجموعه عزلهای او بود به چاپ دوم رسید. حالا هم در حال انتشار « کتاب تردید» هستیم که گزیده ای از عزلهای اوست.این غزل را ار « کتاب تردید» سروده سیدعبدالحمید ضیایی انتخاب کرده ام.

آمدم سوی تو هر بار ولی بیهوده
از تو نه! از من اصرار، ولی بیهوده
 
تا فراموش کنم برخی از اندوهِ تو را
شد دلم کوچه و بازار، ولی بیهوده
 
گفته بودی که سبُک می کند آدم را عشق
اینک این من! که گرانبار؛ ولی بیهوده
 
لرزشی نیست دگر در دل و دستانم، آه!
آمده لحظه ی دیدار، ولی بیهوده...
 
باز دلتنگیِ تو، نان و شرابم شده است
هفتمین بوسه ی انکار ...، ولی بیهوده
 
می نویسمغزل و  پیرهنم خانه ی توست
وه که از عطر تو سرشار! ... ولی بیهوده
 
گوش کن، می شنوی؟ سوتِ قطارِ عدم است
دوستت دارم بسیار، ولی بیهوده...


+ رضا حاجی آبادی ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢
comment نظرات ()

سارا سلام...

شعر سارای محمدحسین بهرامیان* را بار اول از زبان جواد جزینی شنیدم. بعدها که فایل صوتی شعر را با صدای شاعر از دکتر ضیایی گرفتم جذابیت آن برایم دوچندان شد. هرچند در چند بیت با این شاعر بلندآوازه هم نظر نبودم اما قدرت شاعری او را می ستایم.
این هم لنیک خوانش شعر توسط جناب بهرامیان در آپارات




قبله کمی متمایل به آن طرف


پیشنماز
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
 
یک تکه آفتاب؟ نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
 
"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"
افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست
 
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیالی است

ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

وصل تو کجا و من مهجور کجا

وصل تو کجا و من مهجور کجا

 دردانه کجا  حوصله مور کجا

 

هر چند ز سوختن ندارم باکی

 پروانه کجا و آتش طور کجا

 ابوسعید ابوالخیر

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

در حضیض هم می توان عزیز بود

" خط خون" در در اواخر دهه 60 شمسی برای بار اول خواندم. خوانش این شعر بلند توسط  دوست هنرمندم  مرحوم حمیدرضا شاهمحمدی که  از او خوانش "آرش" را نیز به یادگار دارم برایم خاطره شده است.

به یقیین خط خون بهترین شعر استاد موسوی گرمارودی است که من در ذهن دارم.بخش هایی از این شعر بلند را ازکتاب خط خون ، دکتر سید علی موسوی گرمارودی ، انتشارات زوّار انتخاب کردم.

درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند،
و آب راکه مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است


شفق، آینه دار نجابتت،
و فلق محرابی ،
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای .

 *

در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس !

 

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

حالم بد است مثل زمانی که نیستی !

غلامرضا طریقی را سالها پیش علی محمدمودب به من معرفی کرد. از تصادف ماشینش گفت و اینکه او شاعری خوب ولی دور از مرکز است.کتاب"جهان غزلی عاشقانه است" را برایم فرستاد و همان سال چاپش کردم. خودم بیش از همه از این غزل که به تمام مادران تقدیم شده را پسندیم. حتی گاهی با خودم آن را زمزمه می کنم. طریقی را دوست دارم حتی اگر کتابش را بدون مشورت من به ناشر دیگری داده باشد. او شاعر خوبیست.

 

برای همه‌ی مادرهایی که نیستند:

حالم بد است مثل زمانی که نیستی !
دردا که تو همیشه همانی که نیستی !

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی !  

عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی !

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی !

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی !

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟   
غلامرضا طریقی

+ رضا حاجی آبادی ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱
comment نظرات ()

ناگهان شد بر سر من خانه ی عشقم خراب!

 اصغر عظیمی مهر را با کتاب "همیشه حق با دیوانه هاست" شناختم.همت و همراهی این دوست ندیده در نمایشگاه کتاب استانی  از یادم نخواهد رفت. این غزل او را یکی از دوستان برایم فرستاد....

 

خشت خشت خانه ی تنهایی ام بوده ست «شعر»
بین خود با دیگران دیوار دارم میکشم

یوسف از حُسن خود از آن نابرادرها ندید
آنچه من از حُسن این اشعار دارم میکشم

کس نفهمید اینکه شعرم نعره ی روح من است
پشت هر شعرم به شکلی جار دارم میکشم

ناگهان شد بر سر من خانه ی عشقم خراب!
خویش را بیرون از این آوار دارم میکشم!

میکشد هرکس فقط یک بار؛ بار عشق را
من چرا این بار را صد بار دارم میکشم ؟!؟!؟!
اصغر عظیمی مهر


+ رضا حاجی آبادی ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱
comment نظرات ()

با چشمانت سخن بگو

 یک زن

اگر به جای دهانش

با چشمانش حرف بزند

هرگز تنها نخواهد ماند

 

ایلهان برک-شاعر ترک

+ رضا حاجی آبادی ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد