رقص واژه ها

واژه ها ،اشعار،نقل قول ها و جملات ماندگار

مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشکل

جواد طوسی می گویدتمام دیالوگ‌های علی حاتمی زیباست .دیالوگ آخر امیرکبیردر سلطان صاحبقران در حمام فین کاشان که کلام آخر اوست و پیامی است به همه نسل‌ها و دوران‌ها یکی از جملات ماندگار حاتمی است..  ؛

«مرگ حق است ولی به دست شما بسی مشکل، اما شوق از میان شما رفتن مرگ را آسان می‌کند».

 

ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩
comment نظرات ()

تصدقت شوم؛ الهى قربانت بروم ؛صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است

شاید باور نکنید؛ اما این جملات از امام خمینی(ره) است که برای همسرش خانم خدیجه ثقفى در فروردین ماه 1312 ارسال شد.

« تصدقت شوم؛

الهى قربانت بروم،

در این مدت که مبتلاى به جدایى از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است.

عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند.»

ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۳
comment نظرات ()

حرفهای ما هنوز نا تمام...

زمانی این عبارات ورد زبان اغلب مجریان رادیو و تلویزیون شده بود. وقتی بفهمی این واژه ها در سر پنجه قیصر شعر ایران رام شدند بیش از هر زمان دیگر در سوگ او خواهی نشت.

هشتم آبان سالروز وداع با قیصر شعر ایران است...

تا تا نگاه می کنی:وقت رفتن است

 

 

حسرت همیشگی


 حرفهای ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی:
               وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می شود!

 

+ رضا حاجی آبادی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۸/۸
comment نظرات ()

برگ ها را به شاخه ها می بست

شعر کودک و خزان شهریار یکی از با احساس ترین و زیباترین و عمیق ترین شعرهای شهریار میباشد که  در یکی از بخشهای تمرینی  کتاب فارسی دیدم و مرا تحت تاثیر قرار داد.

این شعر مرا به یاد داستان کوتاه گی دومومپاسان می اندازد اما حسی که شعر شهریار به آدم می دهد چیز دیگری است.


 مادری بود  و  دختری  و  پسری         پسرک  از  می  محبت  مست

  دختر  از    غصه ی  پدر  مسلول        پدرش  تازه  رفته  بود  از دست

یک شب آهسته با  کنایه طبیب            گفت با مادر، این نخواهد  رست

ماه  دیگر  که  از  سموم   خزان          برگها را   بود  به  خاک نشست

صبری ای باغبان  که  برگ امید          خواهد از شاخه حیات گسست

پسر این   حال  را  مگر  دریافت         بنگر اینجا  چه  مایۀ  رقّت است

صبح فردا دو دست کوچک طفل         برگها را به شاخه ها می بست

 

+ رضا حاجی آبادی ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۸/۱
comment نظرات ()