رقص واژه ها

واژه ها ،اشعار،نقل قول ها و جملات ماندگار

ظلم کجا حاکم است

توماس جفرسون سومین رییس جمهور آمریکاست که می گویند یکی از بانیان اعلامیه استقلال این کشور است.این جمله او را در سایت ساعت رسمی ایران دیدم
جائی‌که مردم از دولتشان بترسند، ظلم حاکم است؛ جائی‌که دولت از مردم بترسد، آزادی وجود دارد.

+ رضا حاجی آبادی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٥
comment نظرات ()

َمرگ اینجاست

این بیت بیدل را از سید ضیاالدین شفیعی به یادگار دارم. روایت است از بیدل خواستند شعری بگوید که انتها نداشته باشد.

 

 

به انگشت عصا پیری اشارت می‌کند هردم

که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا

+ رضا حاجی آبادی ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۱
comment نظرات ()

خدای من ، نمی دانم چرا از تو نمی ترسم

مرتضی کیوان هاشمی شاعر،نویسنده،مترجم نیشابوری است که این غزلش مدتها ورد زبان مردم بود.
هر چند به نظرم برخی ابیات این غزل باید طور دیگری می بود که لابد به دلایلی شاعر نخواسته آن طور باشد اما همین گونه اش هم جالب است.به هر حال ترس از برخی بندگان خدا در وجود همه‌ی ما ریشه دونده است


من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم

 

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم


ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٧
comment نظرات ()

سکوت، تمرینِ تنهایی ست.

کتاب " آزاد سازی انسان و جهان در اندیشه های راهبردی پیامبر "
 توسط ابوالقاسم حسینجانی نوشته و به همت خانم منیره مصطفی لو به انگلیسی هم ترجمه شده است.

"جهان، فُرصتِ حیاتیِ انسان"
روز مّرگی، بن بستِ زندگی ست. در شوره زارِ روزمّرگی هایِ بی طراوت، بذرهای خّلاقّیت و شکوفایی را، نمی شود افشاند.
بعضی وقت ها، برای آن که بهتر ببینیم، لازم می شود که چشمان مان را- هم، حتّا – کاملاً ببندیم؛ و در آرامش و سکوت، به دور از بُحران زدگی ها و همهمه ها و هیاهوها، به خویشتن مان برگردیم؛ و بیندیشم و، ببینیم ، که : چه باید کرد؟
پیامبر عزیز، سرآغازِ پرستش و بندگی کردن را- هم- سکوت کردن و خاموشی گُزیدن، تعریف می کرد: 
اَوَّلُ الْعِبادَتِ الصَّمْتُ [نهج الفصاحه/ش 976]
سکوت، ابتدایِ عبادت است.
سکوت، تمرینِ تنهایی ست. سکوت کردن، اقدامِ مصمّمانه یی برای درآمدن در هوای تازه ی فکرها و فرصت هاست

 

ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٦
comment نظرات ()

"از بی نامی تا گمنامی"



همه‌ی ما وقتی بدنیا می آییم نام خاصی نداریم
تنها یک "نوزاد" آدمیزاد هستیم
نوزادی بی نام که دیگران باید روی ما اسم بگذارند تا با آن شناخته شویم
نوزاد آدمیزاد هنگام مرگ حتی این اسم قراردادی را هم ندارد
نام همه‌ی ما پس از مرگ "جنازه " است

همه‌ی ما در بی نامی بدنیا می آییم و در گمنامی از دنیا می رویم
آنچه از ما می ماند
نه آن جسم آش و لاش است که به امانت نزدمان بود
نه آن همه‌ "چیز"هایی که به هر شکل بدست آوردیم
آنچه می ماند
یک خاطره ناب است که معمولان همه سعی می کنند قسمتهای بد آن را ویرایش کنند
پس سعی کنید
خاطرات خوبی از خودتان بجا بگذارید

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

قصه مرگ من و تو



مرگ رفتن نفس از قفس تن نیست..
مرگ گاهی پر کشیدن راستی و درستی از قلب انسان است..
با این حساب خیلی از مرده های ما زنده ..
و خیلی از زنده های ما مرده اند.
باور نداری نگاهی به اطراف خودت بینداز..
سایه های آدمهایی را خواهی دید که نقش آدم های زنده را بازی می کنند..افسون شده و بی احساس در میان مردمان هستند و نیستند.
اینان مردگانی زنده نما هستند
ولی هنوز بوی خوش جانماز مادربزرگ تو را می برد تا روزهای خوش کودکی و افسون چهره ترک خورده یک پیرزن صمیمی که برای پدرت یا مادرت ..مادری کرده ..اما برای تو چیزی بیش از مادر بود ..
و تو با خود می اندیشی مادر بزرگ هنوز زنده است و نفس می کشد و نماز می خواند و هر از چندگاهی تو را درآغوش می گیرد و می گوید..
عزیزکم چیزی نیست بزرگ که بشی فراموش می کنی...
آری تو فراموش کردی که آن روز چرا دل آرزده شدی و گریستی
 ولی هیچ وقت آن روز ..آن جمله ...آن صدا .. وآن چهره ترک خورده دوست داشتنی را فراموش نکرده ای..
آری اگر همه مرده باشند حتی زنده هایی که در اطرافت پرسه می زنند..
خیلی ها هم هستند که مرده اند ولی برای تو زنده گانی جاوید هستند و هنوز در کنارت نفس می کشند ..دوستت دارند.. و برای اشکهایت مرهمی دارند...

پس درود بر تمام آدمهای زنده زندگی ما حتی آنهایی که سالها پیش رخ در نقاب خاک کشیدن....

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

آرامگاه ابدی..

آرامش فقط با رسیدن به خدا بدست می آید.
نیازی نیست از خدا طلب آرامش کنیم کافیست به او نزدیک شویم.
آرام ترین مردمان، خدایی ترین آنها هستند.

انسان خدایی ، انسانی آرام است.
تنها مهربانان، بخشنده‌گان، عیب پوشان ،بزرگان و... هستند که همچون خدای خودشان در آرامش بسر می برند.

می دانید چرا به قبرستان می گوییم آرامگاه ابدی..
چون مرگ هم یکی از راه های رسیدن به خداست،‌...
عجله نکنید!
عجله نکنید!
بی شک مرگ اولین و بهترین راه برای رسیدن به آرامش و خدا نیست.
برای رسیدن به خدا به اندازه تمامی صفات خوب پروردگار راه وجود دارد.
برای خدایی شدن با خدایی زیست.
برای خدایی زیستن باید عاشق بود..
و برای خدایی شدن
کافیست مثل او باشیم
یک دوستدار واقعی
که بخشش و صبرش جانسوز است....

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

راستی بانو؛بدون تو

 

از محمود اکرامی فر کمتر شعر سپید دیده بودم...عزلهای او بیشتر بر دلم می نشنیند.اما این شعر او چیز دیگری است.

 

بانو
رود ها
ایستاده اند.

گیسوانت
که خوابگاه پرندگان مهاجر است 
همچنان زلال می وزد.
بانو
کدام گرد باد هراس
در چشمهای تو بیتوته کرده است
که ندیدنت را می بارم.

بانو
آسمان سهم پرندگانی ست
که نام تو را
شاباش می کنند.
و دف ها به یاد تو
فریاد می شوند .

راستی بانو
بدون تو
شبانه روز چند سال است؟(محمود اکرامی فر)

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

من بودم و خدا

این مطلب را در مناسبت های مختلف و توسط افراد مختلف شنیده ام. درود به شرف و قلم کسی که بار اول این گفتگوی خدایی را نوشت..

.....
خدا ایستاده بود بر بلندای زمین و نظاره گر موجوداتش 
گفتم: خسته نشدی از ناسپاسی های این همه مخلوق بی احساس
گفتم: از دست بنده هایت آزرده شده ام....رهایم نمی کند حماقت ها و بی انصافی هایشان
گفتم: خدایا من دستم به آسمانت نمیرسد..تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن..مرا پیش خودت ببر ..با تو راحت ترم

مهربانانه در آغوشم گرفت و گفت:سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام
( ضحی 1-2)

گفت: من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم.
(قریش 3)

گفت: غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟
(اعراف 59)

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

"جه فرقی می کند"

از رسول پیره و حس شاعرانه او پیشتر شنیده بودم.این شعر او که شبی حزن آلود از شب های اردیبهشت 92 از رادیو شنیدم به دلم نشست..

برای جنگل فرقی نمی کند
که درختانش
عصا باشند در دستان پیری من
یا
کمدی پر از کتاب روبروی تو

درختی که بهار از بازوهایش بالا می رود
برایش فرقی نمی کند
که من با چاقوی جیبی ام
قلبی بر آن کنده ام
یا اسکلتی!
وقتی مردان با ارّه آمدند
برای درختان چه فرقی نمی کند
جنگل از کدام طرف تمام شود

شمع ها را فوت کن و بزرگ شو!
برای تو چه فرقی می کند
چاقویی که کیک تولد را می برد
سال ها پیش
در سینه ی چه کسی فرو رفته؟

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()

امروز ولی خوش آمدی صفا آوردی ای مرگ

شما که غریبه نیستید گاهی اوقات که خسته می شوم از تکرار بی انصافی های بیهوده انسانها  این رباعی علیرضا قزوه را با خودم زمزمه می کنم...

مرگ آسان ترین راه حل مشکلات بیشمار و عذاب آور انسان است
مرگ حلال شیرینی بد بختی های بشر است
مرگ نقطه پایانی است بر تمام زجر های و دردهای آدم

 

به قول علیرضا قزوه :
"عمری به اسارت تو بودم ای مرگ !
لرزان به اشارت تو بودم ای مرگ !

امروز خوش آمدی ، صفا آوردی 
مشتاق زیارت تو بودم ای مرگ !"

+ رضا حاجی آبادی ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤
comment نظرات ()