رقص واژه ها

واژه ها ،اشعار،نقل قول ها و جملات ماندگار

با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود

محمد کاظم کاظمی را اول بار با  دو بیت مشهور« غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌/پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت» شناختم. اما تصویر سازی شاعرانه و دلخراش او از روزهای سخت مردم افغان با تعبیر« با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود »
برای مدتها در ذهنم ماند.

دنیا برای خام‌ خیالان عوض شده‌ است‌ 
آری، در این معامله پالان عوض شده است‌ 


دیروزمان خیال قتال و حماسه‌ای‌ 
امروزمان دهانی و دستی و کاسه‌ای‌ 


دیروزمان به فرق برادر فرا شدن‌ 
امروزمان به گور برادر گدا شدن‌ 


دیروزمان به کوره آتش فرو شدن‌ 
امروزمان عروس سر چارسو شدن‌ 


گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند 
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند 


غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود 
با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود 


با رنده پوست می ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌ 
قربان دوست می ‌شوم و دم نمی زنم‌ 



شام است و آبگینه رؤیاست شهر من‌ 
دلخواه و دلفروز و دل‌آراست شهر من‌

 
دلخواه و دلفروز و دل ‌آراست شهر من‌ 
یعنی عروس جمله دنیاست شهر من‌ 


از اشکهای یخ ‌زده آیینه ساخته‌ 
از خون دیده و دل خود خینه ساخته‌ 


اندوهگین نشسته که آیند در برش‌ 
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش‌ 


دنیا برای خام‌ خیالان عوض شده‌ است‌ 
آری، در این معامله پالان عوض شده است‌ 


دیروزمان خیال قتال و حماسه‌ای‌ 
امروزمان دهانی و دستی و کاسه‌ای‌ 


دیروزمان به فرق برادر فرا شدن‌ 
امروزمان به گور برادر گدا شدن‌ 


دیروزمان به کوره آتش فرو شدن‌ 
امروزمان عروس سر چارسو شدن‌ 


گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند 
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند 


غافل که تیشه می ‌رود و رنده می ‌شود 
با رنده پوست از تن ما کنده می ‌شود 


با رنده پوست می ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌ 
قربان دوست می ‌شوم و دم نمی زنم‌ 


ای دوست‌! این سراچه و ایوان مبارکت‌ 
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت‌ 


یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن‌ 
میراث‌ دار مردم دزد و دغل شدن‌ 


سهم تو یک قمار بزرگ است‌، بعد از این‌ 
چوپان‌ شدن به گلّه گرگ است بعد از این‌ 


یا برّه می ‌شوند و در این دشت می ‌چرند 
یا این که پوستین تو را نیز می ‌درند 


حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان‌ 
این لقمه‌های مفت نیفتد ز چنگشان‌ 


شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش‌ 
اما نمی ‌دهند ز کف تخت و بخت خویش‌ 


دستار اگر که در بدل هیچ می ‌دهند
شلوار را گرفته به سر پیچ می ‌دهند 


سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی‌ 
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی‌ 


ای شهر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌ 
یا با تمام خویش‌، مهیای رنده باش‌ 


این رنده می ‌تراشد و زیبات می ‌کند 
آنگه عروس جمله دنیات می ‌کند 


تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد 


صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌ 
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...

+ رضا حاجی آبادی ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
comment نظرات ()