نشسته برف پیری روی مویت، دلم می خواست تا باران بگیرد

بهـــــاران از تو تصویـــری ندارد ،  پــدر پاییـــــز تقصیـــری ندارد

نمی خواهم که در این فصل غربت، دل پرمهــرت از آبان بگیرد

 

غریب و خسته و بی سرپناهم  سیاه است آسمان بختگاهم

برای برگ های زرد عمـــــرم   بگـــو جنگل حنــا بندان بگیــــرد

 

پدر اندوه در دلهــا زیاد است،  سرِ راه تو مشکل ها زیاد است

بگو کی می رسد از راه آن روز  که بر ما زندگــی آسان بگیرد

 

خدا قوت.. نباشی خسته ای ماه  از این دنیای تاریک و پر از آه

خدای یوسف ِ افتـــاده در چاه  تقاصت را از ایــن زندان بگیرد..

 

خدا را شکــــر اگر امروز غـــــم هست حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من ، امکان ندارد  دل سادات در ایــران بگیرد

 

/ 0 نظر / 36 بازدید