خدای من ، نمی دانم چرا از تو نمی ترسم



من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم


پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم


اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم


من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم


من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم


مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم


نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم

خدای من ، نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم


چو " کیوان " بر مدار خویش می گردم ، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

/ 3 نظر / 49 بازدید
علی

ارسال نظر گروهی برای شما و تبلیغات برای شما برای درخواست با ای دی زیر و شماره تلفن در تماس باشید

علی

ارسال نظر گروهی برای شما و تبلیغات برای شما برای درخواست با ای دی زیر و شماره تلفن در تماس باشید

ضیایی

منظور از حاجی رو که به صورت مخفف فهمیدیم ولی سنگ شهاب منظورش کی بود؟